تبليغاتX
مُلک اراک - شهيد حاج عباس نجفی

مُلک اراک

شهيد حاج عباس نجفی

محل تولد: اراک

سال تولد : ۱/11/1340

تاريخ شهادت :۴/۲/1381

محل شهادت : براثر جراحات شيميايي در بیمارستان مدائن تهران

دردها و جراحات شيميايي  از زبان شهيد :

دير زماني بود كه هر از گاهي مهماني ناخوانده ، نمي دانم شايد هم خوانده ، به منزل ما مي آمد.خيلي ساده و خودماني و سلام و عليكش معمولا مختصرو مفيد بود وقتي از راه مي رسد ، شخصيت و هيمنه اش طوري بود كه :همه خانواده را پاي بند خود مي ساخت و همه به نحوي احساس مي كردند كه بايد در خدمت او باشند . اما من سعي ميكردم كه فقط خودم از او پذيرايي كنم وخانواده راخيلي زحمت نميدادم.اخلاق عجيبي داشت . كمتر مقيد به آداب و معاشرت بود ، بدون اين كه اطلاعي دهد روي سر و مغز آدم آوار مي شد . گفتگوهايش هميشه توأم با نجوا و در گوشي بود گاهي هم شوخي مي كرد و با مشت و لگد به جانت مي افتاد . نمي دانم شايد ناشي از صميميت او بود . خلاصه از دست اين اعجوبه ديگر جاي سالم در بدنم نبود . البته خودش مي گفت كه نگاه به آدمش مي كند و با همه اينگونه رفتار خودماني ندارداو از دوستان قديمي من بود كه در جبهه با او آشنا و هم نفس شدم . هر چند كه بالاخره ميزباني از او با آن خصوصياتي كه برشمردم ، به هر صورت براي من و خانواده دردسرهايي را داشت اما ديگر به او عادت كرده بودم و هر لحظه انتظار آمدنش را مي كشيدم .گاهي مجبور بودم فقط با تكه هاي يخ و آب خنك از او پذيرايي كنم . صحبت ها و شوخي ها و دردسرهايش ديگر ناخوشايند نبود ، مي توانم بگويم چيزي شبيه درد تيغ جراحي ، تيز و برنده اما خوشايند و دلپذير و شفابخش .در يكي از واپسين روزهاي سال ۱۳۸۰ بود كه طبق روال گذشته مهمان من شد و نمي دانم چگونه بود كه با آمدن و مصاحبت با او ، از همه چيز غافل مي شدم . حتي از ياد خودم هم مي رفتم . در آن روز قرار شد كه جهت تفرج خاطر و اينكه هر ديدي ، بازديدي هم لاجرم بايستي داشته باشد اين بار مهمان او باشم ، پذيرفتم . سفر تجربه نشده اي بود خود را آماده كردم ، آخر بايد جايي مي رفتم كه تا كنون نرفته بودم . حس عجيبي داشتم . پاها و دستها و حتي مغزم از آن خودم نبود ، آن ها دستورها را اجرا نمي كردند و هر قسمتي از كشور وجودم تحت حاكميت قدرتي برتر و بالاتر از من قرار داشت .كم كم از شهر و ديار خود فاصله گرفتم . احساس خوبي داشتم هر چه دور مي شدم و اوج مي گرفتماشياء و آدم ها كوچكتر مي شدند ، انگار سوار بر هواپيما شده و به بالا مي رفتم ، دست هايم در دست آن غريبه آشنا بود . ديگر هيچ دردي را احساس نمي كردم . نه در پا و نه در سر و سينه از پله هاي آسمان بالا رفتيم و در فضاي لايتناهي رها شديم . از شدت هيجان از خواب پريدم . زمان ۲ بعدازظهر چهارم ارديبهشت را نشان مي داد اين بار من مهمان فرشتگان شده بودم كه مرا پله پله تا ملاقات خدا از نردبان آسمان بالا مي بردند .

در بيمارستان به همسرش گفت :

دعـا نكـن درد نكشـم ، دعـا كـن كـه كـم نيـاورم  .

براي شادي روح بلند و ملكوتي شهداء صلوات